محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

646

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و مال و عزيز ، و به نزد ما وحشتى و فقدانى برتر از فقدان شاه شايسته نيست » و چون شاهى كسرى استقرار گرفت آيين مرد منافقى از اهل فسا را كه زر داشت پسر خرگان نام داشت از ميان برداشت كه وى بدعتى در دين مجوس آورده بود و مردم پيرو بدعت او شده بودند و مردى از اهل مذريه به نام مزدك پسر بامداد مردم را بدعت وى مىخواند و از جمله چيزها كه به مردم مىگفت و رواج مىداد و بدان ترغيب مىكرد مساوات در مال و زن بود ، مىگفت : « اين كارى است نكو كه خدا خوش دارد و بر آن ثواب نيك ميدهد و اگر اين كارها جزو دين نبود جزو روشهاى پسنديده بود . » و فرومايگان را بر ضد بزرگان تشويق كرد و به نزد وى سفله با شريف درآميخت و راه غضب براى غاصب و راه ستم براى ستمگر باز شد و بد - كاران فرصت اقناع هوس يافتند و به زنانى دست يافتند كه هرگز در آنها طمع نمى - توانستند بست و مردم به بليه اى عظيم افتادند كه كس نظير آن نشنيده بود و كسرى مردم را از پيروى بدعت زرادشت پسر خرگان و مزدك پسر بامداد باز داشت و بدعت آنها را از ميان بر داشت و از آن جماعت كه بر اين روش ثبات ورزيدند و به منع كسرى اعتنا نكردند بسيار كس بكشت و مانيان را از ميان برداشت و آيين مجوس را كه هنوز هم پارسيان پيرو آنند استوار كرد . پيش از پادشاهى كسرى اسپهبدى مملكت كه سالارى سپاه بود از آن يكى بود و كسرى كار اين منصب را ميان چهار اسپهبد پراكنده كرد كه يكى اسپهبد مشرق بود كه خراسان و توابع بود و اسپهبد مغرب و اسپهبد نيمروز كه ولايت يمن بود و اسپهبد آذربيجان و توابع كه ولايت خور بود كه اين را مايه نظم ملك دانست و سپاهيان را سلاح و مركوب داد و آن ولايتها كه از قلمرو پارسيان بوده بود و از تصرف قباد شاه به سببهاى گونه گون به چنگ شاهان ديگر افتاده بود چون سند و بست و رخج و زابلستان و طخارستان و دهستان و كابلستان پس گرفت و از قوم بارز بسيار كس بكشت و باقيمانده را از ديارشان كوچ داد و به ديگر جاهاى مملكت